داستان های کوتاه
خواب بودم....از خدا درخواست گفتگو کردم ... خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟ گفتم : اگر وقت داشته باشید ، خدا لبخند زد ، وقت من ابدی است... چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟ چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟ خدا پاسخ داد … این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند ، عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند ، این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند... این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند ، زمان حال فراموش شان می شود ، آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال... این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند... خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم... بعد پرسیدم … به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند ؟ خدا دوباره با لبخند پاسخ داد... یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد ، اما می توان محبوب دیگران شد ، یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند ، یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد ، بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد... یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن... یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند ، یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند ، یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند... بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند ... و یاد بگیرن که من اینجا هستم ... همیشه ...
مرد سرتو بالا بگیر! از چی خجالت میکشی؟ خجالت رو باید کسانی بکشن که نان رو از سفره ی تو دزدیدند و حساب بانکیشون رو توی کشورهای دیگه پر کردن ! خجالت رو باید کسانی بکشن که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دن و غیر از ریاء چیزی توی زندگی ندارن ! خجالت رو باید اونایی بکشن که به دنبال رای تو برای مشروعیت بخشیدن به سفره ی بی نان تو هستن! خجالت رو باید اونی بکشه که به دنبال سیلی تو به صورت استکبار جهانیه! در حالیکه براش مهم نیست که تو این سیلی رو برای سرخ کردن صورت خودت لازم داری! سرتو بالا بگیر مرد ...! خدا می داند، ولی ... آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت... آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود! و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود... سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد... خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند.... خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم... خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم... و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم... و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست... چرا که ترسیم عشق حقیقی ، در دفتری دیگر است ... سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور. حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز. سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد. درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید. سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت. خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شور این جهان است. و هر چند پاسخی ز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد. انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند. نگریستن آموزگاریِ دانش آموزش را ! مردي در کنار جاده، دکه اي درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت. چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت، چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند. او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند. کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادتر کرد. وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت:پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي كشور به همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي به وجود مي آيد. بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماً آنچه مي گويد صحيح است. بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در کنار دکه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي کرد. فروش او ناگهان شديداً کاهش يافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست... کسادي عمومي شروع شده است ...
دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.
و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.
انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
| |


